صدفِ میم، خانم میشود- قسمت بیست و یکم
یک هفته مونده به تولد یکسالگی فاروق، آزمون نهایی واحد عملی خانمشدگی، با الهام از آزمونهای بزرگ، در مکانی روباز که به صحرا شبیه بود، برگزار شد. مکان مورد بحث، نقطهای واقع در مسیر غرب به شرق بزرگراه حکیم، نزدیک ساختمانهای برج بینالملل تهران، درست جنب خروجی بزرگراه به سمت جنوب و زمان آزمون، ده و ده دقیقهی جمعه شب بود، وقتی که صدف از خونهی دوستِ سمیرا واقع در سازمان برنامهی شمالی به منزل مامان مهرانگیز برمیگشت تا فاروق و مهیارو برداره برن خونه.
طبق معمولِ این وقتها، صدف با سرعت مطمئنهی چهل کیلومتر در ساعت، از مسیر کناری آهسته میرفت و هیچ عجلهای برای بازگشت به مادرانهگی نداشت. لازم به ذکر نیست که پنج ساعت پیشتر، خانم مهندس مسیر شرق به غرب همین بزرگراه رو به مقصد دخترانهگی، در اوج هیجان و با سرعت یکصد و ده کیلومتر در ساعت طی کرده بود تا به جلسهی هفتگی تاروت به مدیریت فلور برسه... جایی که میشد میزان بلندشدگی زیر سرِ بویفرندِ مهناز و احتمال رفع مشکل پسرزایی صدف و درجهی قفلشدگی بختِ سمیرا رو بررسی کرد و حتی گاهی در پرتو شهودِ آنی فلور که بصورت تصادفی اتفاق میافتاد، برندهی آتی جایزه صلح نوبل و دستهای پشت پردهی جنگ استقلال اوستیای جنوبی و شوهر بعدی جنیفر آنیستون رو شناخت. صدف عادت داشت در مسیر شرق به غرب که مسیر دخترانهگی بود، مریجیبلاژ گوش کنه در حالیکه در مسیر بازگشت، غمگینترین و مالیخولیاییترین ترانهها پخش میشدن که در اونها یا زنی از مرداب میخوند، یا مردی از پوست شیر حرف میزد.
صدف که در لاین کناری بزرگراه رانندگی میکرد، با توقف ماشینای جلویی به دردسر میافتاد چون باید از حال و هوای مردابشدگیش در میومد و کلی اینطرف اونطرفو میپایید و راهنما میزد و میگرفت چپ و مسیرشو ادامه میداد. این بود که وقتی صد متر جلوتر از صدف، دو تا ماشین نزدیکِ خروجی زدن روی ترمز، حالش گرفته شد و فحشی زیر لب داد و خواست سر خرو کج کنه که متوجه شد دلیل توقف ماشینا، یک خودفروش بلوند سیاهپوشه که اونوقتِ جمعه شب، ایستاده کنار بزرگراه. صدف دید که طرف داره با رانندهها سر قیمت خدمات درخواستی چونه میزنه و از پرایدی به پراید دیگر، نرخ میده بلکه معاملهی شیرینی جوش بخوره. خانم مهندس میم، که روسپیگری روی نِروش بود چون به جنبههای فمینیستی شخصیت جامعالاطرافش تلنگر میزد، مثل همیشه خواست نچنچکنان از کنار بساطِ خانوم خوبه عبور کنه که در یک لحظهی فراموشنشدنی، سوگل رو شناخت.
اگه زنها رانندههای خوبی بودن، اینجور وقتا میتونستن وسط بزرگراه فوری بزنن کنار و تردیدشون رو به یقین مبدل کنن. صدف اما، رفت پنجاه متر جلوتر ایستاد، آینه رو میزون کرد و در حالیکه قلبش تقریبا در حلقش میطپید، چشم به زن سیاهپوش دوخت که ظاهرا بدمعامله بود و با مشتری راه نمیومد. در این لحظه، مغز دختر مهرانگیز فوری به قلبش و از اونجا به سامانهی آموزههای دینیش وصل شد و دعا، از قلبش گذشت که "خدا جون، سوار نشه." و چون دعا، اگه از قلب برآمده باشه هر تقدیری رو عوض میکنه، زن سیاهپوش جفت مشتریا رو دک کرد و به انتظار ایستاد. دختر مهرانگیز، خدای عزوجل را سپاس گفت و دنده عقب گرفت و دستی رو خوابوند اما به دلیلی، پاشو از روی کلاچ برنداشت. وجدان صدف که مث کهنه زندونیای آشویتس، لاغر و لاجون بود، تلاش مذبوحانهای کرد که شاید با کمک وزن پای صاحبش، پدالو پایین نگهداره. در کسری از ثانیه، انگار یکی به صدف گفت " خدا زدتش... ول کن بریم" اما حقیقت این بود که زیر کلاچ، نیرویی ده برابر مجموع وزن وجدان و پای صدف، مستقیما و در خلاف جهت جاذبه اِعمال میشد که برآیندش در جهت رهایی پدال و حرکت ماشین به سمت انتقامجویی بود.
صدف فلاشرو روشن کرد و چراغزنان، عین ماشین عروس، عقب رفت و پیش پای سوگل توقف کرد. سوگل، نیمنگاهی به راننده انداخت و چیزی گفت که صدف نشنید اما معنیش میتونست چیزی در مایههای "توقف بیجا مانع کسب است" باشه. صدف که مطمئن شده بود طرف خود سوگله، شیشه رو داد پایین و خم شد و گفت: "عزیزم؟"
میشه گفت این عزیزم، دروغکیترین عزیزمی بود که تا اون لحظه در هر دو مسیر بزرگراه حکیم توسط یک زن به زن دیگری گفته شده بود. بدیهیست که حتی این "عزیزم" با تمام خباثت و قساوتش، به گرد پای سایر عزیزمهایی که بطور روزانه در این بزرگراه از جانب زنان خطاب به مردان گفته میشد، نمیرسید. عزیزمِ صدف به سوگل، دروغکیترین عزیزمِ زنی به زنی بود اما در مجموع، یکی از صادقانهترین عزیزمهایی بود که میشد از میان لبهای آغشته به رژ، شنید.
پایان قسمت بیست و یکم
صدف که در لاین کناری بزرگراه رانندگی میکرد، با توقف ماشینای جلویی به دردسر میافتاد چون باید از حال و هوای مردابشدگیش در میومد و کلی اینطرف اونطرفو میپایید و راهنما میزد و میگرفت چپ و مسیرشو ادامه میداد. این بود که وقتی صد متر جلوتر از صدف، دو تا ماشین نزدیکِ خروجی زدن روی ترمز، حالش گرفته شد و فحشی زیر لب داد و خواست سر خرو کج کنه که متوجه شد دلیل توقف ماشینا، یک خودفروش بلوند سیاهپوشه که اونوقتِ جمعه شب، ایستاده کنار بزرگراه. صدف دید که طرف داره با رانندهها سر قیمت خدمات درخواستی چونه میزنه و از پرایدی به پراید دیگر، نرخ میده بلکه معاملهی شیرینی جوش بخوره. خانم مهندس میم، که روسپیگری روی نِروش بود چون به جنبههای فمینیستی شخصیت جامعالاطرافش تلنگر میزد، مثل همیشه خواست نچنچکنان از کنار بساطِ خانوم خوبه عبور کنه که در یک لحظهی فراموشنشدنی، سوگل رو شناخت.
اگه زنها رانندههای خوبی بودن، اینجور وقتا میتونستن وسط بزرگراه فوری بزنن کنار و تردیدشون رو به یقین مبدل کنن. صدف اما، رفت پنجاه متر جلوتر ایستاد، آینه رو میزون کرد و در حالیکه قلبش تقریبا در حلقش میطپید، چشم به زن سیاهپوش دوخت که ظاهرا بدمعامله بود و با مشتری راه نمیومد. در این لحظه، مغز دختر مهرانگیز فوری به قلبش و از اونجا به سامانهی آموزههای دینیش وصل شد و دعا، از قلبش گذشت که "خدا جون، سوار نشه." و چون دعا، اگه از قلب برآمده باشه هر تقدیری رو عوض میکنه، زن سیاهپوش جفت مشتریا رو دک کرد و به انتظار ایستاد. دختر مهرانگیز، خدای عزوجل را سپاس گفت و دنده عقب گرفت و دستی رو خوابوند اما به دلیلی، پاشو از روی کلاچ برنداشت. وجدان صدف که مث کهنه زندونیای آشویتس، لاغر و لاجون بود، تلاش مذبوحانهای کرد که شاید با کمک وزن پای صاحبش، پدالو پایین نگهداره. در کسری از ثانیه، انگار یکی به صدف گفت " خدا زدتش... ول کن بریم" اما حقیقت این بود که زیر کلاچ، نیرویی ده برابر مجموع وزن وجدان و پای صدف، مستقیما و در خلاف جهت جاذبه اِعمال میشد که برآیندش در جهت رهایی پدال و حرکت ماشین به سمت انتقامجویی بود.
صدف فلاشرو روشن کرد و چراغزنان، عین ماشین عروس، عقب رفت و پیش پای سوگل توقف کرد. سوگل، نیمنگاهی به راننده انداخت و چیزی گفت که صدف نشنید اما معنیش میتونست چیزی در مایههای "توقف بیجا مانع کسب است" باشه. صدف که مطمئن شده بود طرف خود سوگله، شیشه رو داد پایین و خم شد و گفت: "عزیزم؟"
میشه گفت این عزیزم، دروغکیترین عزیزمی بود که تا اون لحظه در هر دو مسیر بزرگراه حکیم توسط یک زن به زن دیگری گفته شده بود. بدیهیست که حتی این "عزیزم" با تمام خباثت و قساوتش، به گرد پای سایر عزیزمهایی که بطور روزانه در این بزرگراه از جانب زنان خطاب به مردان گفته میشد، نمیرسید. عزیزمِ صدف به سوگل، دروغکیترین عزیزمِ زنی به زنی بود اما در مجموع، یکی از صادقانهترین عزیزمهایی بود که میشد از میان لبهای آغشته به رژ، شنید.
پایان قسمت بیست و یکم