۰۹/۱۲/۸


صدفِ میم، خانم می‏شود- قسمت بیست و یکم

یک هفته مونده به تولد یک‏سالگی فاروق، آزمون نهایی واحد عملی خانم‏شدگی، با الهام از آزمون‏های بزرگ، در مکانی روباز که به صحرا شبیه بود، برگزار شد. مکان مورد بحث، نقطه‏ای واقع در مسیر غرب به شرق بزرگراه حکیم، نزدیک ساختمان‏های برج بین‏الملل تهران، درست جنب خروجی بزرگراه به سمت جنوب و زمان آزمون، ده و ده دقیقه‏ی جمعه شب بود، وقتی که صدف از خونه‏ی دوستِ سمیرا واقع در سازمان برنامه‏ی شمالی به منزل مامان مهرانگیز برمی‏گشت تا فاروق و مهیارو برداره برن خونه.
طبق معمولِ این وقت‏ها، صدف با سرعت مطمئنه‏ی چهل کیلومتر در ساعت، از مسیر کناری آهسته می‏رفت و هیچ عجله‏ای برای بازگشت به مادرانه‏گی نداشت. لازم به ذکر نیست که پنج ساعت پیش‏تر، خانم مهندس مسیر شرق به غرب همین بزرگراه رو به مقصد دخترانه‏گی، در اوج هیجان و با سرعت یکصد و ده کیلومتر در ساعت طی کرده بود تا به جلسه‏ی هفتگی تاروت به مدیریت فلور برسه... جایی که میشد میزان بلندشدگی زیر سرِ بوی‏فرندِ مهناز و احتمال رفع مشکل پسرزایی صدف و درجه‏ی قفل‏شدگی بختِ سمیرا رو بررسی کرد و حتی گاهی در پرتو شهودِ آنی فلور که بصورت تصادفی اتفاق می‏افتاد، برنده‏ی آتی جایزه صلح نوبل و دست‏های پشت پرده‏ی جنگ استقلال اوستیای جنوبی و شوهر بعدی جنیفر آنیستون رو شناخت. صدف عادت داشت در مسیر شرق به غرب که مسیر دخترانه‏گی بود، مری‏جی‏بلاژ گوش کنه در حالی‏که در مسیر بازگشت، غمگین‏ترین و مالیخولیایی‏ترین ترانه‏ها پخش میشدن که در اون‏ها یا زنی از مرداب می‏خوند، یا مردی از پوست شیر حرف می‏زد.

صدف که در لاین کناری بزرگراه رانندگی می‏کرد، با توقف ماشینای جلویی به دردسر می‏افتاد چون باید از حال و هوای مرداب‏شدگیش در میومد و کلی اینطرف اونطرفو می‏پایید و راهنما می‏زد و می‏گرفت چپ و مسیرشو ادامه می‏داد. این بود که وقتی صد متر جلوتر از صدف، دو تا ماشین نزدیکِ خروجی زدن روی ترمز، حالش گرفته شد و فحشی زیر لب داد و خواست سر خرو کج کنه که متوجه شد دلیل توقف ماشینا، یک خودفروش بلوند سیاهپوشه که اونوقتِ جمعه شب، ایستاده کنار بزرگراه. صدف دید که طرف داره با راننده‏ها سر قیمت خدمات درخواستی چونه می‏زنه و از پرایدی به پراید دیگر، نرخ میده بلکه معامله‏ی شیرینی جوش بخوره. خانم مهندس میم، که روسپی‏گری روی نِروش بود چون به جنبه‏های فمینیستی شخصیت جامع‏الاطرافش تلنگر می‏زد، مثل همیشه خواست نچ‏نچ‏کنان از کنار بساطِ خانوم خوبه عبور کنه که در یک لحظه‏ی فراموش‏نشدنی، سوگل رو شناخت.

اگه زنها راننده‏های خوبی بودن، اینجور وقتا می‏تونستن وسط بزرگراه فوری بزنن کنار و تردیدشون رو به یقین مبدل کنن. صدف اما، رفت پنجاه متر جلوتر ایستاد، آینه رو میزون کرد و در حالیکه قلبش تقریبا در حلقش می‏طپید، چشم به زن سیاهپوش دوخت که ظاهرا بدمعامله بود و با مشتری راه نمیومد. در این لحظه، مغز دختر مهرانگیز فوری به قلبش و از اونجا به سامانه‏ی آموزه‏های دینیش وصل شد و دعا، از قلبش گذشت که "خدا جون، سوار نشه." و چون دعا، اگه از قلب برآمده باشه هر تقدیری رو عوض می‏کنه، زن سیاهپوش جفت مشتریا رو دک کرد و به انتظار ایستاد. دختر مهرانگیز، خدای عزوجل را سپاس گفت و دنده عقب گرفت و دستی رو خوابوند اما به دلیلی، پاشو از روی کلاچ برنداشت. وجدان صدف که مث کهنه زندونیای آشویتس، لاغر و لاجون بود، تلاش مذبوحانه‏ای کرد که شاید با کمک وزن پای صاحبش، پدالو پایین نگهداره. در کسری از ثانیه، انگار یکی به صدف گفت " خدا زدتش... ول کن بریم" اما حقیقت این بود که زیر کلاچ، نیرویی ده برابر مجموع وزن وجدان و پای صدف، مستقیما و در خلاف جهت جاذبه اِعمال میشد که برآیندش در جهت رهایی پدال و حرکت ماشین به سمت انتقام‏جویی بود.

صدف فلاشرو روشن کرد و چراغ‏زنان، عین ماشین عروس، عقب رفت و پیش پای سوگل توقف کرد. سوگل، نیم‏نگاهی به راننده انداخت و چیزی گفت که صدف نشنید اما معنیش می‏تونست چیزی در مایه‏های "توقف بی‏جا مانع کسب است" باشه. صدف که مطمئن شده بود طرف خود سوگله، شیشه رو داد پایین و خم شد و گفت: "عزیزم؟"

میشه گفت این عزیزم، دروغکی‏ترین عزیزمی بود که تا اون لحظه در هر دو مسیر بزرگراه حکیم توسط یک زن به زن دیگری گفته شده بود. بدیهی‏ست که حتی این "عزیزم" با تمام خباثت و قساوتش، به گرد پای سایر عزیزم‏هایی که بطور روزانه در این بزرگراه از جانب زنان خطاب به مردان گفته می‏شد، نمی‏رسید. عزیزمِ صدف به سوگل، دروغکی‏ترین عزیزمِ زنی به زنی بود اما در مجموع، یکی از صادقانه‏ترین عزیزم‏هایی بود که میشد از میان لب‏های آغشته به رژ، شنید.

پایان قسمت بیست و یکم

۰۹/۱۲/۵


صدفِ میم، خانم می‏شود- قسمت بیستم

جنینِ بی‏نام که اینجا به عنوان (پسرک) از او یاد می‏کنیم، وارث حجم عظیمی از نفرت شده بود. اون هنوز نیومده، نازلی رو کشته بود، مامیشو رنجونده بود، مادربزرگشو ناامید کرده بود، مهیارو تکثیر کرده بود و باعث شده بود در کابوس‏های صدف، تمام دشمنا از جمله سوگل به صدف بخندن. پسرک، به هزار و یک دلیل، که یکیش هدررفتن اشعار صدف بود، مقصر شناخته می‏شد. وقتی صدف شعراشو در وصف نازلی دوباره مرور می‏کرد، عمیقا باور داشت دخترش ابتدا وجود داشته و بعد، لگدمال شده و پسرک با وقاحت و بی‏ملاحظه‏گی جای نازلی رو اشغال کرده. از طرفی، حضور پسرک به معنای لزوم بارداری مجدد برای تولد نازلی بود . یعنی خانم مهندس باید مهیار و پسرشو تحمل می‏کرد، دوباره حامله می‏شد، حسابی از ریخت می‏افتاد، تا گردن توی باتلاق رابطه‏ی فعلی فرو می‏رفت تا نازلی رو که داشت، شاید دوباره به دست بیاره. مشکل بزرگ‏تر صدف این بود که به نظرش، داشتن دو فرزند قبل از بیست و شش سالگی خیلی بی‏کلاسی بود و این‏طوری، اون رسما باید با دنیای قبل از حضور پسرک، وداع تلخی می‏داشت. صدف هر جور حساب می‏کرد دلش با این اشغالگر کوچک صاف نمی‏شد. اون یه روز وقتی خیلی خسته بود و از صبح تا ظهر هشت بار مثانه‏اش پر و خالی شد، تصمیم گرفت بعد از تولد پسرک، تلافی همه‏ی اینا رو دربیاره. اون درست مث سردمداران استکبار جهانی که اصلا به این پرسش علمی توجه ندارن که "اگه حتی هولوکاست حقیقت داشته و آلمانیا اون بلاها رو سر جهودا آوردن، گناه ملت فلسطین چیه؟" به این سوال منطقی بی‏توجه بود که اگه حتی مهیار منفورترین مرد دنیاس، پسرک چه گناهی کرده که باید تاوان عدم محبوبیت پدرشو بده؟

پسرک وقتی متولد شد، دو مشکل اساسی داشت. اول اینکه چون نوزاد بود، کله‏ی بی‏مو و گردی داشت و دوم اینکه چشماش به دلیل نوزاد بودن، چپ و چوله می‏زد و این هر دو، صدفو متقاعد کرد که این تحفه، لنگه‏ی باباشه. اگه پسرک شانس داشت، باید برای نخستین بار با موی افشان و چشمای درشت سیاه به مامیش معرفی میشد تا مهرش به دل بیفته. صدف وقتی حکم پسرک رو صادر کرد، فوری موهاشو ریخت دورش، عینکشو برداشت، پسرک رو بغل کرد و مث کلفَت‏های به زور حامله شده و کتک خورده‏ی سینمای هند، با لب‏های ترک‏خورده و نگاه ملتهب و چهره‏ی بدون آرایش برای دوربین ژست گرفت و به محض اینکه چند تا عکس یادگاری در مادرانه‏ترین هیبت ممکن از مادر و فرزند ثبت شد، بچه رو به پرستار پس داد و گفت سرم درد می‏کنه و با این حرف، ملاقاتیا رو پیش از اتمام ساعت ملاقات مرخص کرد.

روزی که پسرک صاحب اسم شد، در شورای مرکزی برنامه‏ریزی تحصیلی ملکوت بحث شدیدی درگرفت چون برخی از اعضا معتقد بودن همین حالا میشه پیش‏نیاز عملی رو، پاس شده تلقی کرد چرا که صدف نشون داده از استعداد شگفت‏انگیزی برای خانم‏شدگی برخورداره... هر چند حرف این گروه از تحسین‏کنندگان صدف به کرسی ننشست، اما حتی منتقدان سخت‏گیر خانم مهندس در شورای مرکزی هم تحت تاثیر خباثت مادر جوان در تعیین اسم نوزاد قرار گرفتن.

صدف، اسم پسرشو "فاروق" گذاشت و طی سخنرانی کوتاهی، همه رو متقاعد کرد که اونو بپذیرن. اون می‏دونست که فاروق در اصل اسم پسر الدنگ و خانم‏باز ملکه نازلی بوده و بدین‏ترتیب، اولین مشت محکم رو به نمایندگی از جانب دخترِ جنین‏مرگ‏شده‏اش حواله‏ی چونه‏ی پسرک اشغالگر کرد. البته در کاسه‏ی قلب صدف، علائمی از مهر مادری مث گوشت توی قرمه‏سبزی فقرا، تک و توک موجود بود. به خاطر این مهر مادری بود که صدف وقتی چپ و راست برای فاروق عروسک لاک‏پشت می‏خرید تا باعث نهادینه شدن شباهت پسرک با پدر خونسرد و بی‏رگش بشه، گاهی از دستش درمی‏رفت و پسرک رو محکم بغل می‏گرفت و می‏بوسید و توی دلش می‏گفت " تو که گناهی نداری" اما بلافاصله، طرح ابروی لنگه به لنگه‏ی سوگل وسط مرکز خرید ونک یا لبخند محو روح پاک نازلی در ذهنش متجلی می‏شد تا به کینه‏ی عمیقش رجعت کنه. کینه‏ای که توی کاسه‏ی قلبش مث آب توی قرمه‏سبزی فقرا، موج میزد.

میشه گفت از بخت خوش صدف و در راستای حفظ دک و پز خانم مهندس، تقدیر نخواست که حاملگی مجدد برای تولید نازلی به سرعت اتفاق بیفته. در واقع سرنوشت در این مرحله یک آزمون مختصر برای مادر جوان تدارک دید که با جایزه همراه بود و به سادگی، اونو در آستانه‏ی مرحله‏ی نهایی خانم‏شدگی قرار‏داد.

پایان قسمت بیستم

۰۹/۱۲/۳


صدفِ میم، خانم می‏شود- قسمت نوزدهم

بلافاصله پس از رفتار خانمانه‏ی صدف در قبال گربه‏ی تواب، واحد عملی پیش‏نیاز خانم‏شدگی از بالا نازل شد. نزول واحد عملی، با تردید همراه بود چون صدف نمی‏تونست به آسونی قانع بشه که نوار دوم روی بیبی چک قرمز شده... اون برای یک لحظه اِفه و تیریپ و فیلمو گذاشت کنار و با دهان باز و لب و لوچه‏ی آویزون، به نوار چشم دوخت و برای اولین بار بعد از پونزده سالگی، بدون اینکه چند ثانیه توی آینه ناز کنه وشکلک دربیاره از توالت بیرون دوید. رفرنس صدف برای حل مشکل در خصوص شبهه‏ی موجود، مامیش نبود. اون به مهناز زنگ زد که علیرغم اینکه مهندس متالورژی بود، به‏صورت کاملا تجربی، یک قابله‏ی قابل به حساب میومد، نشون به اون نشون که تشخیصای مهناز در امر زنان زایمان، دست آزمایشگاه پاتوبیولوژی مرکزی رو هم در مواردی از پشت بسته بود.

وقتی صدف با یک دنیا شک و تردید جریانو تعریف کرد، امیدوار بود پاسخ مبهمی از مهناز بشنَوه ولی دوستش فقط دو تا سوال کرد و بعد نه گذاشت نه برداشت و بی‏مقدمه گفت که حاملگی قطعیه. در اون لحظه‏ی خاص که مهناز بی‏صبرانه منتظر اتمام تماس تلفنی بود تا بره سریال ببینه، صدف به این فکر می‏کرد که آیا بهتر نبود اول بره دکتر و بعد برای رد نظر دکتر به تشخیص مهناز امیدوار بمونه؟ به نظر می‏رسید مهناز با قساوت تمام، نوار افتتاح پروژه‏ی مرگ دخترانگی صدف رو قیچی زده بود. صدف تا پیش از اون غروب نحس، هنوز در وادیِ دخترانگی قدم میزد. اون باور داشت که در بدترین شرایط کافیه با پیچوندن مهیار، به یک بیوه‏ی شیک بدل بشه در حالیکه چشم‏انداز فعلیش، درگیری ابدی با مهیار و در بهترین حالت، بدل شدن به یک سینگل‏مام بود.

درست وقتی بالاییا داشتن از صدف ناامید میشدن، اون مث بوکسوری که تا پنج براش شمرده باشن، سری تکون داد و پاشد وایساد و شوک اولیه رو پشت سر گذاشت... صدف، غافل از ابعاد میلیمتری موجود مورد بحث، دستی روی شکمش کشید و به پهلو ایستاد و خودشو توی آینه نگاه کرد و تجسم کرد که با این قد و وزن، تا چند ماه بعد از نمای جانبی شبیه گیلاس میشه. اونوقت دختر مهرانگیز، بلافاصله به ریشه‏هاش برگشت و با صدای بلند گفت "اوم... یه حاملگیِ شیک".

اون شب صدف هیچی به مهیار نگفت اما تا صبح بیدار موند و اسم دخترشو انتخاب کرد. اون معتقد بود که جنین چاره‏ای نداره جز اینکه دختر باشه و بارها گفت " اصلا یعنی چی که پسر؟ " میشه گفت حضور دو مهیار در قلمرو صدف به طور همزمان، اتفاق وقیحانه و غیرمنصفانه‏ای محسوب میشد و اون باور داشت بدنش حتما اونقدر شعور و عرضه داشته که از این فاجعه پیشگیری کنه.

"نازلی" انتخاب نهایی صدف بود چون اسم نسبتا کمیابی بود، یه جور اشرافیت قجری توش مستتر بود، فمینین بود و روی زنونه‏گی صاحبش تاکید داشت، از طرفی اگه بچه دکتر میشد ترکیب این اسم با فامیلی مهیار روی تابلو قشنگ از کار درمیومد، اگه وکیل میشد دلالت بر اصالت و کارکشته‏گی خانم وکیل داشت و اگه فعال حقوق بشر و مبارز سیاسی میشد درجاتی از پاچه‏پارگی و عرضه و جَنم رو نشون میداد و در نهایت اگه بچه می‏رفت سوپرمدل میشد که دیگه اصل جنس بود چون هیچ کمپانی معظمی لازم نمی‏دید اسم به این خوش‏ترکیبی رو با یه اسم فرنگی عوض کنه... نازلی اسم مادرِ فوزیه، همسرِ مصری شاه بود و از همه مهم‏تر، مث اسم خود صدف باید کامل ادا میشد و پتانسیل خرد کردن و تلخیص نداشت.

اعتقاد صدف به نازلی، در حدی بود که وقتی خواست خبرو به مهیار بده از "ورود نازلی به زندگیمون" حرف زد. اون چند تا شعر لوس فی‏البداهه سرود و در دفتر "دخترک‏" نوشت تا وقتی بزرگ شد بخونه و از شاعرانگی مامیش حظ کنه. در اشعار صدف به کنایه از لب‏های نازلی و گونه‏ی نازلی و ترس نازلی و شرم نازلی اونقدر "انار" به کار رفته بود که اگه ممد اناری هم شعرارو می‏خوند، دلش آشوب میشد. صدف، رسالت تداوم مبارزه‏‏ی هوشمندانه برای احقاق حقوق زنان و به خاک مالیدن پوزه‏ی جنس مخالف در همه‏ی ابعاد رو بر دوش نازلی گذاشته بود که قرار بود اونهمه درد و درک و شعر و حرارت و احساس رو از خون مامی فرهیخته‏ش بمکه و در تک تک سلول‏هاش ذخیره ‏کنه و مایه‏ی فخر خانواده‏ی مادرسالار میم بشه.

بعدتر، وقتی دکتر خواست جنسیت جنینو به والدین بگه، صدف جدا شد، رفت طرف پنجره، دست به سینه ایستاد، تصویر لبخند محو خودشو توی شیشه تماشا کرد و اجازه داد که دکتر، چیزیو که خودش مطمئن بود، به مهیار بگه. دکتر که مادر به این خل و چلی کم دیده بود اول از حرکت صدف یکه خورد، بعد شونه بالا انداخت و رو کرد به مهیار و گفت: " تبریک... پسره."

پایان قسمت نوزدهم

۰۹/۱۲/۲




صدفِ میم، خانم می‏شود- قسمت هجدهم

وقتی مهیار از سفر برگشت، متوجه‏ی تغییراتی شد. البته صدف کماکان مودی و بداخلاق و شگفت‏انگیز بود اما اخلاقش انگار وزن متفاوتی داشت. مهیار حس کرد چیزی حالا هست که قبلا نبوده یا برعکس. این درکِ حسی صرفا به واسطه‏ی مشاهده حاصل شد. مهیار ناظر خوبی بود و این مهارتو از حاجی‏بابا‏جان مرحومش به ارث برده بود که سی و پنج سال تمام، اتاق خواب هفتاد همسایه‏رو با چشم مسلح و غیرمسلح زیر نظر داشت. منطق بینایی مهیار مث ترازوی طلافروشی در جزییات دقیق اما در مقیاس ماکرو، بی‏مصرف بود. از طرفی، باز مث ترازوی طلافروشی، دریافت حسی آقای مهندس همواره بلاتفسیر می‏موند چرا که هرگز مظنه دستش نبود.

مثلا یه بار صدف با سمیرا توی نشیمن جلوی تلویزیون نشسته بودن، اونوقت جرج کلونی ظاهر شد، اونوقت مهیار همچنان که داشت دنِت می‏خورد خانمشو تماشا کرد، اونوقت دید سمیرا مث همیشه با اشاره به تلویزیون درِ گوش صدف چیزی زمزمه کرد، اونوقت صدف برگشت مث همیشه دست به سینه نشست و پاشو انداخت رو پاش و به کلونی خیره شد و صداشو کلفت کرد و یک واژه‏ی من درآوردی ظاهرا بی‏معنی که از دوره‏ی دبیرستان کلمه رمز بین آرزو و سمیرا و صدف بود ادا کرد، اونوقت سمیرا ریسه رفت، اونوقت مث همیشه صدف ریسه رفت اما بر خلاف همیشه، خنده‏ی صدف بیست دقیقه طول نکشید و روی سمیرا ولو نشد بلکه در عرض ده ثانیه خنده‏شو جمع کرد و عینکشو برداشت و شیشه‏شو ها کرد و خودشو با عینک مشغول کرد و لبخند ملیحی زد و زمزمه کرد " ای داد بیداد... ای داد... " و به سمیرا فهموند که دورانِ غلت‏زدن در آغوش هم به بهانه‏ی جرج کلونی به پایان رسیده... یا مثلا مهیار می‏دید که سلیقه‏ی موسیقایی خانمش در عرض سه هفته از اروس رامازوتی به سمت سیما بینا شیفت کرده و ترجیح میده به جای تماشای فیلمی از جیم جارموش و نفهمیدنش، دلشدگان ببینه و گریه کنه.

مشاهدات مهیار، البته گاهی فاقد ارزش تشخیصی بودن. مثلا اون می‏دید که صدف بر خلاف همیشه، توی خونه با دامن بلند تردد می‏کنه و فکر می‏کرد این هم بخشی از تغییر وزن رفتار خانمش هس، در حالیکه حقیقت این بود که مقصود صدف، مخفی کردن آثار وقوع و حضور و عبور ونساج بود و به محض اینکه کبودی‏ها کاملا برطرف می‏شدن، دامن بلند کنار گذاشته می‏شد.

مهمترین اتفاق در راستای تایید گمانه‏زنی‏های مهیار در یک جمعه‏ی سرد پاییزی که بچه‏ها مهمون مامان مهرانگیز بودن به وقوع پیوست. واقعه‏ی مورد بحث، بازگشت نادمانه و مفتضحانه‏ی موچول بود که لاغر و ترسیده و زار و نزار، مثِ مادرِ کزت، اومده بود توی حیاط کنار دوچرخه‏ی بچه‏گی‏های صدف مردد ایستاده بود و با چشمهای گشاد که از ابهام سرشار بودن در انتظار رد یا قبول توبه‏اش توسط خانواده‏ی محترم میم به سر می‏برد. وقتی صدف متوجه شد که موچول برگشته، بر خلاف انتظارِ همه، جیغ نزد، لوس نشد، اشک توی چشماش حلقه نزد، با لباس کم به سمت حیاط ندوید و نخواست که هیجانشو با کل سهروردی شمالی تقسیم کنه... اون رفت مانتو پوشید، شال انداخت روی سرش و مث مادربزرگای متینِ سینمای هند لبخند تلخی زد و آروم رفت توی حیاط و به موچول نزدیک شد و بدون اینکه حرف بزنه با نوک صندلش چند ضربه مبهم که می‏تونست علامت تنبیه یا تشویق باشه به پهلوی گربه بینوا زد و کمی آسمونو تماشا کرد و بعد اومد داخل و مهیارو مامور کرد که یه چیزی ببره بندازه جلوی موچول " ولی نکبتو پرروش نکنه."

در ملاقات صدف و موچول، خبری از سانتی‏مانتالیسم نبود. در این دیدار، به شیوه‏ی کاملا رئالیستیک، نظم حاکم بر مراودات ارباب و رعیت نمود می‏یافت. پای فئودالیسم از دامن صدف بیرون اومده بود و در چهاردیواری اختیاریِ خانواده‏ی میم، به نمادِ عشق لگد می‏زد. در اون روز ابری و غم‏انگیز، موچول واقعا پاکباخته بود و همه آدما می‏دونن که پاکباخته‏گی از منظر بورژوا، فضیلت نیس که عین حماقته. اگه موچول گربه نبود و اینو می‏دونست، به امید مرحمت یه بورژوا خودشو نمی‏شکست و به جای آغوشِ سرد خانواده‏ی متشخص میم، به معرفت رفقای سابق شوهر مرحومش که سرکوچه میون آشغالا ولو بودن پناه می‏برد.

پایان قسمت هجدهم

۰۹/۱۱/۳۰



صدفِ میم، خانم می‏شود- قسمت هفدهم

وقتی صبح شد و دختر مهرانگیز خودشو در مرحله‏ی پَساخیانت دید، اولین کاری که کرد خلق یک شعر بود. البته صدف شعرو برای بیان احساس نسرود همونطورکه به عمرش اینکارو نکرده بود. شعر برای اون مث سوزن ته‏گرد یه وسیله‏ی چند منظوره بود که هم میشد ازش برای پیوند دادن استفاده کرد، هم میشد باهاش خاری را که در جایی خَلیده بود بیرون کشید و هم میشد اونو در ماتحت عروسکی فرو کرد تا دل خنک بشه. شعری که صدف گفت، کوتاه و مختصر و مفید بود و جنبه‏ی ثبت وقایع رو داشت:
" سگ/ انار/ آزرم/ و مروارید/ که در چاه می‏غلطد"

تفسیر شعر فوق، از دیدگاه ناظر بی‏خبر و معقول می‏تونه این باشه که شاعر داره درجاتی از ندامت و اندوه و تاسف رو بازگو می‏کنه. ولی در حقیقت، صدف داشت فحش می‏داد. واژه‏ی اول بطور مستقیم خطاب به مهیار و مهبد و سبکتگین و ونساج بیان شده بود. انار، کنایه از زناشویی آرمانی بود و به نداده‏های مهیار برمی‏گشت. آزرم، طعنه‏ای بود که صدف به نداشته‏های مردان میزد. مروارید، مشخصا نماد سرشت متعالی خود شاعر بود و جمله‏ی آخر در ذهنِ شترگاوپلنگِ دختر مهرانگیز معنایی جز این نداشت که " شما را از گوهر وجود خویش محروم خواهم کرد."

خوش‏بین‏ترین عضو شورای مرکزی برنامه‏ریزی تحصیلی ملکوت هم حدس نمی‏زد که صدف، به این تر و فرزی آماده‏ی پاس کردن واحد تئوری مدیریت خیانت بشه. در مجموع، تمام کشمکش روحی و جسمی خانم مهندس بعد از خیانت، به جویدن ناخنها و گیر کردن بخشی از ناخنها در فضای بین دندانهای جلو و تلاش برای خارج کردن اونها با ناخنهای دیگه خلاصه شد و در نهایت وقتی کلافگی به اوج رسید، تمام مشکلات طی دو ساعت در حمام حل شد. به این ترتیب که ابتدا، تکه ناخنهای اعصاب خرد کن با نخ دندون بیرون کشیده شدن... بعد صدف در آینه به خودش نگاه کرد و به زور تمرکز بگی نگی دو قطره اشک ریخت... بعد پونزده بار تماس ونساج رو ریجکت کرد... بعد خودش به ونساج زنگ زد و هر چی از دهنش در اومد بارِ پسره‏ی بی‏نزاکت کرد که رفتارش به حد اسفباری وحشیانه بوده و فکر کرده اگر صدف بهش لطف داشته و کمی هم مست بوده، لابد فاحشه هم هست. صدف سی بار گفت " چی فکر کردین؟" و به ونساج فهموند که اگه می‏خواد شغلشو توی باشگاه نیتروفیت از دست نده و به جرم اغفال زن مردم در کلاس غیرقانونی رقص توی هلفدونی نیفته باید همه چیو فراموش کنه بره پی کارش... بعد از وداع با ونساج، صدف یه بار دیگه تکه ناخنهای جدیدو که جویده بود با نخ دندون از لای دندوناش درآورد و چون در ذهنش تصویری داشت از اینکه اینجور وقتا زنها حتما بالا می‏آرن و اون اصلا حالت تهوع نداشت، خودشو گول زد که مثلا داره مسواک میزنه اما اونقدر پشت زبونشو مسواک زد تا بالاخره حالش بهم خورد و بعد به شکل کاملا سینمایی لب دهنشو پاک کرد و رفت توی وان پر از آب گرم نشست و اجازه داد که حضور ناخواسته‏ی مردی غریبه کم کم خیس بخوره و از تنش کنده بشه و رسوب کنه و بعد از وان اومد بیرون و درپوش لاستیکی کف وانو برداشت تا کل آب همراه با ونساج کاملا تخلیه بشه... بعد، در وان خالی ایستاد و با استایل و اِفه، دوش آب داغ گرفت اما یک دقیقه‏ی انتهایی رو زیر آب سرد ایستاد و هر چند به زعم خودش مرتکب گناهی نشده بود اما چون خیلی بامحبت بود و دلش نمیومد خدا رو ناامید کنه، همون جا توبه‏ی کوچولویی کرد و "خدا جون ببخشید"ی گفت و حوله‏تنی‏شو پوشید و اومد بیرون. حالا ققنوس، که به اقتضای ابتذال عصر جدید در عوضِ آتش از زیر دوشِ آب سرد بازآفریده شده بود، حی و حاضر و ترتمیز توی اتاق خواب لب تخت نشسته بود و یه چیزیو از یه شیشه‏ای می‏ریخت کف دستش و به پاشنه‎ی پاش می‏مالید.

در همین لحظه، هیات داوران به اتفاق آراء و درحالیکه برخی از اعضا از سرعت عمل و استعداد صدف انگشت حیرت به دهان داشتند، حکم داد که خانم مهندس میم، یک واحد تئوری" مدیریت بهینه‏ی خیانت" رو با نمره‏ی عالی پاس کرده و چون صحنه‏ی عملیات لوسیون‏مالی بسیار اروتیک بود و بالاییا نیروی ارزشی بودن و باید چشماشونو درویش می‏کردن، رفتن تا مقدمات واحد عملی پیش‏نیاز خانم‏شدگی رو به مرحله‏ی اجرا بذارن.

نه... اشتباه نکنید... بالاییا می‏دونستن که این واحد که پاس شد از جهاتی جنبه‏ی عملی هم داشته منتها اونا معتقد بودن که هدف از این سرفصل، اثبات توانایی روانی و گفتاری داوطلب در فریفتن خویشتن و تدبیر امور پس از خیانت هست که صدف، این بار فقط به این دلیل که دختر مهرانگیز بود، کم نیاورد و از آزمون، روسفید بیرون آمد.

پایان قسمت هفدهم

۰۹/۱۱/۲۸




صدفِ میم، خانم می‏شود- قسمت شانزدهم


اگه قرار بود سامانه‏ی پاسخ‏گویی ملکوت فورا به هر درخواست ارسال معجزه رسیدگی کنه، عرش الهی با کمپانی گوگل چه فرقی داشت؟ بالاییا می‏دونستن که اگه معجزه رو فوری بفرستن، دیگه نگاه مخلوق دائم به سمت آسمون نیس. اونا اینو نمی‏خواستن، پس نشستن کلاه‏شونو قاضی کردن و به اتفاق آراء تصویب شد که صدف پیش از نیل به خانم‏شدگی، دو واحد پیش‏نیاز پاس کنه که جنبه‏اش سنجیده بشه و ظرفیتش بالا بره.

پیش‏نیاز مورد بحث، یه واحد تئوری داشت که بالاییا اسمشو "مدیریت بهینه‏ی خیانت" گذاشته بودن. در این بخش، صدف باید مردی رو از راه بدر می‏کرد و بعد، تا سرچشمه می‏برد و سرِ مردو توی چشمه نگه‏می‏داشت و مردو یه مدت در چشمه خفه می‏کرد و سرچشمه و دَرچشمه و ته‏چشمه یکی میشد و چندی به جفت‏شون خوش می‏گذشت اما در نهایت مثل یک خانم واقعی، از این خیانت توبه می‏کرد و مثل ققنوس، پاک و سفید و گوگوری مگوری، از زیر خاکستر این کثافت‏کاری سر بیرون می‏کشید و بال می‏گشود. کلاسای این واحد فورا برگزار شد چون از قضا دقیقا در همون برهه از زمان، مهیار مث خوک رفتار کرد و مث گربه‏کوره زحمات خانمشو در زمینه خوشگل‏شدگی با تتو نادیده گرفت و مث بز اَخفش توی چشم صدف نگاه کرد و مث سگ دروغ گفت که باید برای بیزینس سفر کنه و بعد مث اسب در معیت رفیق گردن‏کلفت و گِی‏مسلکش مَهبد، عازم برزیل و آفریقای‏جنوبی و تایلند شد. مهیار مث طوطی بهونه‏هاییو که مهبد یادش داده بود واسه خانواده محترم میم تکرار کرد و مث کبک سرشو زیر برف کرد غافل از اینکه حتی مهرانگیز با اون پیشینه‏ی ارزشمند مثبت‏اندیشی و رواداری و تسامح دچار شبهه شده بود که " وا! این چه بیزینسیه با این توزیع جغرافیایی؟"

صدف که قبل‏ترها پسره رو به‏خاطر احتمال بز بودن به سوگل باخته بود، وقتی ‏دید با یه باغ وحش سیار به جای شوهر مواجه شده، تصمیمشو گرفت و از اونجا که مث زبل‏خان کافی بود دستشو دراز کنه تا یه شیر بپره بغلش، پیش از خروج کامل مهیار از مرزهای هوایی ایران اسلامی، با وَنساج دیت کرد.

وَنساج، مدرس رقص در کلاس زیرزمینی سالن ورزشی نیتروفیت، مانکن پاره‏وقت برندهای دَرپیت، عکاس سرویس فرهنگی سالنامه‏ی ندای سلفچگان، گیتاریست روزمزد رستوران شب‏های کانتاروسا و هنرآموز اخراجی کارگاه هنر مدرن، در اصل دورگه‏ی کویتی- بوشهری بیست و پنج ساله و بی‏کس و کاری با نام شناسنامه‏ای جاسم بود که بیست و یک‏ساعت از زندگی شبانه‏روزیش در حد فاصل سرخه‏بازار تا پاساژ الهیه سپری میشد. اون اغلب دَم دَمای صبح به اتاقی از ساختمان متروکه‏ی تهِ گاراژ صداقت نو واقع در خیابان شوش غربی که شراکتا با عَبود و ممدغلام کرایه کرده بودن میرفت بلکه اگر شده برای سه ساعت کپه مرگشو بذاره و آتیش نسوزونه.

صدف در انتخاب ونساج، استادانه عمل کرده بود و این مهارتو نه از مامان مهرانگیز که از شراره، خواهر بی‏پرواتر مهیار داشت که یه شب از بس شراب خورده بود نمی‏فهمید چی داره میگه و در حالی‏که الکی ریسه می‏رفت به‏صورت تلفنی، شرح کاملی در باب مساله‏ی باقلوا داد و گفت که " باقلوا مزه‏ی شرابه و دوست‏پسر مزه‏ی شوهر. باقلوای خوب اونیه که زیاد به دست و بال آدم نچسبه." شراره تحت تاثیر مستی و به حکم راستی، واسه صدف اعتراف کرد که گاهی وقتی شیطونی می‏کنه اما " نه با آدم حسابی که بعدا مدعی بشه... با یکی از این عمله‏قرتیای لاتین آمریکن."

دو شب بعد، درست وقتی مهیار و مهبد تا صبح توی تکیلابار نشسته بودن و به دختر مکزیکیه سفارش نمک می‏دادن، صدف از آشپزخونه واسه ونساج نمک می‏آورد تا روی خیار بپاشه در حالیکه به موضوع "خیارو که بی‏نمک نمیشه خورد" مستانه می‏خندیدن... میشه گفت در اون لحظه‏ی خاص، سامانه‏ی عدالت‏محورِ جهان مث ساعت کار می‏کرد و در همه جای عالَم، از ریو تا تهران، حق به حق‏دار می‏رسید.

پایان قسمت شانزدهم